X
تبلیغات
من و عشقم







من و عشقم

لحظه های تنهایی

سلام به شاه پري خوشگل و بي همتاي خودم.
سلام به مرواريد درخشان و بي نظير زندگي.
سلام و هزار تا سلام به شيريني و طراوت بهاري زندگي.
خيلي وقته كه تو اين صفحه چيزي ننوشتم. نه اينكه چيزي براي گفتن نبود، وقتي براي عرض ادب پيدا نكردم.
الان هم سر كارم و لابلاي كارام چند خطي مي نويسم تا بدوني كه به يادتم.
دوست دارم و ممنونم به خاطر همه چيز هاي خوبي كه به زندگيم بخشيدي.
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1392ساعت 11:16 توسط حمیدرضا| |

http://8pic.ir/images/02063457704722981019.gif

نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1392ساعت 16:38 توسط سمانه جونی  | |

خنده های تو

کودکی ام را به من می بخشد

و آغوش تو

آرامشی بهشتی 

و دست های تو

اعتمادی که به انسان دارم

تنها انگیزه ماندنم در این زندگی

 نه از تو می گذرم و نه از عشقت،

تمام دنیا جمع شوند و بخواهند تو را از من بگیرند... نمی توانند...

آرامش وجود م

بگذار حسودان هر چه می خواهند بگویند... بگذار دق کنند...

جز تو... تمام دنیا...

 پــــــَــــــــر!


 یک پست خیلی خیلی خیلی ویژه، تقدیم به بهترینِ زندگیِ من...


.

آقایی بازم ممنوم برای سورپرایز دیروزتون برای ماشین...


تشششششششششششششکر



نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1392ساعت 16:45 توسط سمانه جونی  | |

در هیاهوی زندگی دریافتم ..

چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت ...

در حالیکه گویی ایستاده بودم !

چه غصه هایی

که فقط به سپیدی مویم حاصل شد

در حالیکه قصه کودکانه ای بیش نبود !

دریافتم کسی هست

که اگر بخواهد میشود و اگر نخواهد نمی شود !

کاش فقط او را میخواندم و بس..

به همین سادگی !!!


نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1392ساعت 16:37 توسط سمانه جونی  | |

خدایا نگذار دستم را از دستت جدا کنم..
خداوندا 

دقیق یادم نیست آخرین بار کی خود را پیدا کردم …

اما خوب یادم هست هرگاه که گم شدم ، دستم در دست تو نبود …


u2218_sinWUFY_535.jpg

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1392ساعت 15:57 توسط سمانه جونی  | |

لحظه هاي كه تو را مي بينم، همان لحظه هايست كه زندگي را رنگ ميزنم.

همان لحظه هايي كه آسمان گونه اي ديگر مرا مي بيند.

لحظه هايي كه تو در قاب چوبي درب، انتظار ورود مرا مي كشي، لحظه هايست كه بهشت مرا به باغ آرامش خود مي خواند.

همان لحظه هاي در آغوش كشيدن تو،‌همان لحظه هاييست كه بهار از سراسر خانه شكوفه ميزند.

بهانه هايي ساده كه در لحظه هاي خانه ما جاريست،‌ همان رودخانه آرام زندگيست كه پر است از من و تو

دوستت دارم.

من تو و خانه عاشفانه مان را دوست دارم.

دوست دارم.

تو را و هر آنچه با توست.

نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1392ساعت 12:38 توسط حمیدرضا| |

خدا تنها روزنه امیدی است که هیچ گاه بسته نمی شود …

تنها کسی ایست که با دهان بسته هم می توان صدایش کرد …

با پای شکسته هم می توان سراغش رفت …

تنها خریداری است که اجناس شکسته را بهتر بر می دارد …

تنها کسی است که وقتی همه رفتند میماند 

وقتی همه پشت کردند آغوش می گشاید …

وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت می شود …

و تنها سلطانی است که دلش با بخشیدن آرام می گیرد نه با تنبیه کردن …

نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1392ساعت 14:51 توسط سمانه جونی  | |

خداوندا ! اگر در کار تو چون و چرا کردم
خطا کردم.
و گر در ناامیدی ، تکیه جز بر کبریا کردم ،
خطا کردم.
حلالم کن.
خطا کردم.
اگر اسمی به جز اسم تو آمد بر زبانم ،
من پشیمانم.
و گر در نیک روزی ، غفلت از شکر و دعا کردم ،
خطا کردم.
... اگر لغزیده گاهی ذره ای پایم ، ببخشایم .
و گر از فرش زیرم اندکی پا را فرا کردم ،
خطا کردم.
نفهمیدم ، که عشق اول و آخر تویی عشق آفرینا،

من خطا کردم .

.

.

.




از گنهِ دم به دمم آتش طوفنده شدم

هم شدم از توبه خجل، هم زتو شرمنده شدم

صاحب من! خالق من! داور من! یاور من!

حیف تو را داشتم و غیر تو را بنده شدم


نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1392ساعت 15:56 توسط سمانه جونی  | |

یا علیـــــــــ(ع)

امشب سر مهربان نخلى خم شد

در کیسه نان بجاى خرما غم شد

در کنج خرابه ها زنى شیون کرد

همبازى کودکان کوفه کم شد

x7922_1374930382329788_lar.jpg

دعا بدون علی قابل اجابت نیست، 
که مهر اصل اجابت به هر دعاست علی
بزن تو دست توسل به دامن مولا، 
که درد جامعه را بهترین دواست علی(ع)



نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1392ساعت 11:8 توسط سمانه جونی  | |

میون صد هزار تا حرف تو میلیون ها گل آوازه
تمومش گشتم و گشتم نبود در حد و اندازه

نبود حرفی بتونم باش بگم حسی رو که میخوام
به جز یک واژه ی ساده که پر کرده همه دنیام

عاشقتم عاشقتم مثل عطر دعا مثل رنگ خدا
مثله من که نفس به نفس با توام همه جا

برای گفتن حسم هنوز یک واژه کم دارم
که تو شعرام به جای اون همیشه نقطه میزارم

منی که با همین احساس یه عمره زندگی کردم
نه میتونم نه میدونم که به چشمات بفهمونم

عاشقتم عاشقتم مثل عطر دعا مثله رنگه خدا
مثله من که نفس به نفس با توام همه جا

نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1392ساعت 11:20 توسط حمیدرضا| |


در وجـــود هــــر زن ،

دخـتـربـچـه ای چــهارسـالـه بـبـیـن

کـه از تـو فـقـطــ مـــــهـربـانـی و تـوجـه مـی خـواهـد ،

در آغـوشـش بـگـیـر ، نـوازشـش کـن ...

خـیـالـش را راحـت کـن کـه هـسـتـی ، جـایـی نـمـی روی ،

طـوری رفـتـار کـن کـه اطـمـیـنـان حـاصـل کـنـد

زن هـای دیـگـر بـرایـت مـــــــهـم نـیـسـتـنـد ...

وقـتـی بـا نـگـرانـی مـسـیـر نـگـاهـت را دنـبـال مـی کـنـد

بـرگـرد و بـه لـبـخـنـدی مــهـمـانـش کـن و بـگـو ، بـه زبــ ـان بـیـاور :
" مـن فـقـطــ تــــــو را مـی بـیـنـم"



نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1392ساعت 23:6 توسط سمانه جونی  | |


تا آنجا که نفس در سینه است ، یک نفس دوستت دارم
تا آنجا که دنیایی هست و من زنده در این دنیا ، دوستت دارم
تا اوج آسمان ، به رنگ عشق ، به رنگ روشنی ها…
تا آنجایی که کسی نمیبیند ، تا جایی که کسی نمی آید ، دوستت دارم
و از نهایت بی نهایت میگذرد ، نه شبیه لیلی و نه مثل مجنون قصه ها
لیلی و مجنون ها می آیند و میروند در این روزها ، هر کسی ادعای دیوانگی دارد در این دنیا
من نه مجنونم و نه فرهاد تو ، من هستم عشق بی همتای تو ، من برای توام و تا ابد در قلب تو
ما برای هم زنده ایم ، نه به عشق دیگران ، این حکایت همیشه میماند در عشقمان!
و آنکه ادعا کرد عاشق است و دل زد به دریاها ، رفت به سوی آن دنیاها ، هنوز هم نمیفهمد معنای واقعی عشق را ، من عاشقت شدم و یک قدم پا گذاشتم ، همه ی گذشته ها را جا گذاشتم ، تا رسیدم به تویی که همین سوی دنیایی ، در کنار همین ساحل دریایی!
تو همینجایی در قلب من ، به خاطر عشق گذشتیم از هم ، تا از این گذشتن ها تنها عشق به جا بماند ، نفرت و فراموشی ها در همانجا بماند ، تا یکجا برسیم به هم ، همانجا قدم بزنیم در کنار هم ، برویم و برویم تا برسیم به نهایت عشقمان!
با تو رسیدم تا آنجایی که دلهایمان به آرامش میرسند ، قلبهایمان طعم واقعی با هم بودن را میچشند، نه در اینجا تاریکی است و نه دلهره از آنهایی که خاموشی را به همراه  خود دارند !
تا آنجایی که هیچکس جز من و تو نمیبیند دوستت دارم ، حالا با آن چشمان زیبایت عمق قلب مرا ببین که تا کجاها دوستت دارم…
.
.

.


نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1392ساعت 14:16 توسط سمانه جونی  | |

هر چی آرزوی خوبه مال تو
هرچی که خاطره داری مال من

اون روزای عاشقونه مال تو
این شبهای بیقراری مال من

منم و حسرت با تو ما شدن
تویی و بدون من رها شدن

آخر غربت دنیاست مگه نه
اول دو راهی آشنا شدن

تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشین بود
دلتو شکسته بودم همه ی قصه همین بود

می تونستم با تو باشم مثل سایه مثل رویا
اما بیدارمو بی تو مثل تو تنهای تنها

نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1392ساعت 21:59 توسط حمیدرضا| |

 

همیشه هم قافیه بوده اند، “ســ ـ ـیب” و “فریـ ـ ـب ”!


همانند سیبی که آدم و حوا را فریب داد و حالـــا هم با هم میگوییم


سیــــــــ ــب


و دوربین های عکاسی را فریب میدهیمـــ


تا پنهان کنیم اندوهمان را پشت این لبخند مصنوعی

 


هیچ کس ویرانیم را حس نکرد...

وسعت تنهاییم را حس نکرد...

در میان خنده های تلخ من...

گریه پنهانیم را حس نکرد...

در هجوم لحظه های بی کسی...

درد بی کس ماندنم را حس نکرد...

آن که با آغاز من مانوس بود...

لحظه پایانی ام را حس نکرد...


خــــــدایا...

دلم از زمینی هایت گرفته!!!

یا تو پایین بیا و در آغوشم بگیر

یامرا پیش خودت ببر

دلم گرفته خدا

نمیدانی...

چقد دلم

هوس خلوت دو نفره با تو را کرده!!!


70758018616876020103.jpg

نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1392ساعت 16:29 توسط سمانه جونی  | |

بر منتظران این خبر خوش برسانیدکامشب شب قدر است همه قدر بدانید
با نور نوشتند به پیشانی خورشید 
ماهی که جهان منتظرش بود درخشید
...

نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1392ساعت 16:8 توسط سمانه جونی  | |

♥ مــــــرد رویایی یـــک زن ؛

 مـــردی است ..

 

که دستانش مالامال از مـــــــــــهر باشد ،

نــــــه پـول ؛


نگاهش سرشار از عشـــــــق باشد ؛

نــــــه غــــرور ؛

 

شانه هایش مأمن آســــــایـش باشد ؛

نــــــه بار و فرسایش ؛

 

آغوشش امــــــــــــن باشد ؛

نــــــه ســــترد ؛

 

صدایش از شـــــور و مـــــهر گرم باشد ؛

نــــــه از قدرت مردانگی همچو کوه یخ ؛

 

وجودش پناهگاه امـــــن باشد ؛

نــــــه دستانش سنگین و ضرب شستش محکم ؛

 


جـــیبش گرچه بـــــــی پول ؛

ولــــــی روزی اش حـــــــــلال باشد ؛

 

دستانش گرچه پینه بسته ؛

ولــــــی از عشــــــق سرشار باشد ...

 

صدایش گرچه خش دار ؛

ولــــــی برای اهل خانه زمزمه آرامــــــــش باشد ...

 

مـــــــرد رویایی یــــــک زن ؛

یک مرد ثروتمنـــدِ کــلاس بالایِ خوش پـــوشِ خوش چـــهره نـــیست !!

 

مــــــــــردی است که قـــــــلبش برای عشـــــــــقشبتــپد ...

بــــــدون خــــــــیانت ...

 

همین ...!!

 


نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1392ساعت 15:53 توسط سمانه جونی  | |

همسر عزیزم!

نمی دانم که دانستی دلیل گریه هایم را،

نمی دانم که حس کردی سکوتم را

ولی دانم که می دانی من عاشق بودم و هستم.

وجود ساده ات بوده که من اینگونه دل بستم.

عزیزم همیشه عشق من هستی و خواهی بود.


همسفر زندگیم وجود نازنین تو بهانه زیستن است. تو زیباترین حضور عاشقانه در زندگی من هستی. عاشقانه و بی نهایت دوستت دارم، بیش از آنچه تصور كنی. روزت مبارک.


زندگی و زیستن را در كنار تو دریافتم. مرد زندگی ام به اندازه تمام لحظه های زیستنت دوستت دارم. روز یكی شدن مان را به تو تبریك می گویم و از خدا می خواهم سالیان سال سایه ات بالای سرم باشد

 

عیدت و روزت مبارک بهترینم......دوست دارم همسرم


نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1392ساعت 15:37 توسط سمانه جونی  | |

خدایا بفهمانم...

که بی تو چه میشوم...

اما نشانم نده!!!

مهربانا هم بفهمانم...

هم نشانم بده...

من با تو چه خواهم شد!!!



534111_azf2fv6c.jpg


نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 15:49 توسط سمانه جونی  | |

سلام.

خواستم حرفی زده باشم، خواستم بدانی که اینجا نشسته ام. خواستم بدانی روزها را با دوری از تو چگونه می گذرانم. خواستم بدانی که این روز ها چقدر آشوبم. خواستم بدانی که فرتوت و بی آرامشم. خواستم بگویم گاه چقدر می ترسانیم از زندگی . اما...

می خواهم حرف های سینه ای را بگویم که اینروز ها تپش عشق درونش غوغا کرده است.

اما از اینها بگذریم، چه ذوقی دارد زیر یک سقف بودن کنار تو.

چه ذوقی دارد نشستن و چای خوردن کنار سیبی که در ظرف آب بر رقص نگاه ما می خندد.

چه خواهد بود روز ها و شب های کنار هم بودنمان تا ابد. چه برقی خواهد زد نگاهمان در کوچه های پر پیچ و تاب شب.

در به در این روز ها شیرین، در این روز های تلخ تاب می آورم و نفس می کشم.

عاشقانه هایت پشتوانه ای شده برای بلند شدنم.

دوستت دارم.

نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت 22:57 توسط حمیدرضا| |



ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﭼﻬﻞ‌ ﺷﺐ‌ ﺣﯿﺎﻁ‌ ﺧﺎﻧﻪ‌ﺍﺕ‌ ﺭﺍ ﺁﺏ‌ ﻭ ﺟﺎﺭﻭ ﮐﻦ.

ﺷﺐ‌ ﭼﻬﻠﻤﯿﻦ، ﺧﻀﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺁﻣﺪ. ﭼﻬﻞ‌ ﺭﻭﺯ ﺧﺎﻧﻪ‌ﺍﻡ‌ ﺭﺍ ﺭُﻓﺘﻢ‌ ﻭ ﺭﻭﯾﯿﺪﻡ‌ ﻭ

ﺧﻀﺮﻧﯿﺎﻣﺪ.

ﺯﯾﺮﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ‌ ﮐﺮﺩﻩ‌ ﺑﻮﺩﻡ‌ ﺣﯿﺎﻁ‌ ﺧﻠﻮﺕ‌ ﺩﻟﻢ‌ ﺭﺍ ﺟﺎﺭﻭ ﮐﻨﻢ.

ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﭼﻠﻪ‌ﻧﺸﯿﻨﯽ‌ ﮐﻦ. ﭼﻬﻞ‌ ﺷﺐ‌ ﺧﻮﺩﺕ‌ ﺑﺎﺵ‌ ﻭ ﺧﺪﺍ ﻭ ﺧﻠﻮﺕ.

ﺷﺐ‌ ﭼﻬﻠﻤﯿﻦ‌ ﺑﺮ ﺑﺎﻡ‌ ﺁﺳﻤﺎﻥ‌ ﺑﺮﺧﻮﺍﻫﯽ‌ ﺭﻓﺖ ﻭ ... ﻭ ﻣﻦ‌

ﺑﻪ‌ ﭼﻠﻪ‌ ﻧﺸﺴﺘﻢ، ﺍﻣﺎ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻠﻨﺪﯼ‌ ﺭﺍ ﺑﻮﯼ‌ ﻧﺒﺮﺩﻡ.

ﺯﯾﺮﺍ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﺑﺮﺩﻩ‌ ﺑﻮﺩﻡ‌ ﮐﻪ‌ ﺧﻮﺩﻡ‌ ﺭﺍ ﺑﻪ‌ ﭼﻬﻠﺴﺘﻮﻥ‌ ﺩﻧﯿﺎ ﺯﻧﺠﯿﺮ ﮐﺮﺩﻩ‌ﺍﻡ.

ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺩﻟﺖ‌ ﭘﺮﻧﯿﺎﻥ‌ ﺑﻬﺸﺘﯽ‌ ﺍﺳﺖ. ﺧﺪﺍ ﻋﺸﻖ‌ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻥ‌ ﭘﯿﭽﯿﺪﻩ‌ ﺍﺳﺖ.

ﭘﺮﻧﯿﺎﻥ‌ ﺩﻟﺖ‌ ﺭﺍ ﻭﺍﮐﻦ‌ ﺗﺎ ﺑﻮﯼ‌ ﺑﻬﺸﺖ‌ ﺩﺭ ﺯﻣﯿﻦ‌ ﭘﺮﺍﮐﻨﺪﻩ‌ ﺷﻮﺩ.

ﭼﻨﯿﻦ‌ ﮐﺮﺩﻡ، ﺑﻮﯼ‌ ﻧﻔﺮﺕ‌ ﻋﺎﻟﻢ‌ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ، ﻭ ﺗﺎﺯﻩ‌ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ‌ ﺑﯽ‌ﺁﻥ‌ ﮐﻪ‌ ﺑﺎﺧﺒﺮ ﺑﺎﺷﻢ،

ﺷﯿﻄﺎﻥ‌ ﺍﺯ ﺩﻟﻢ‌ ﭼﻬﻞ‌ ﺗﮑﻪ‌ﺍﯼ‌ ﺑﺮﺍﯼ‌ ﺧﻮﺩﺵ‌ ﺩﻭﺧﺘﻪ‌ ﺍﺳﺖ.

ﺑﻪ‌ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮐﻪ‌ ﻣﯽ‌ﺭﺳﻢ، ﻧﺎﺍﻣﯿﺪ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻡ، ﺁﻥ‌ﻗﺪﺭ ﮐﻪ‌

ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﻫﻢ‌ ﻫﻤﻪ‌ ﺳﺮﺍﺯﯾﺮﯼ‌ ﺟﻬﻨﻢ‌ ﺭﺍ ﯾﮑﺮﯾﺰ ﺑﺪﻭﻡ.

ﺍﻣﺎ ﻓﺮﺷﺘﻪ‌ﺍﯼ‌ ﺩﺳﺘﻢ‌ ﺭﺍ ﻣﯽ‌ﮔﯿﺮﺩ

ﻭ ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﺪ: ﻫﻨﻮﺯ ﻓﺮﺻﺖ‌ ﻫﺴﺖ، ﺑﻪ‌ ﺁﺳﻤﺎﻥ‌ ﻧﮕﺎﻩ‌ ﮐﻦ.

ﺧﺪﺍ ﭼﻠﭽﺮﺍﻏﯽ‌ ﺍﺯ ﺁﺳﻤﺎﻥ‌ ﺁﻭﯾﺨﺘﻪ‌ ﺍﺳﺖ‌ ﮐﻪ‌ ﻫﺮ ﭼﺮﺍﻏﺶ‌ ﺩﻟﯽ‌ ﺍﺳﺖ.

ﺩﻟﺖ‌ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻦ‌ ﮐﻦ. ﺗﺎ ﭼﻠﭽﺮﺍﻍ‌ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺑﯿﻔﺮﻭﺯﯼ.

ﻓﺮﺷﺘﻪ‌ ﺷﻤﻌﯽ‌ ﺑﻪ‌ ﻣﻦ‌ ﻣﯽ‌ﺩﻫﺪ ﻭ ﻣﯽ‌ﺭﻭﺩ.

ﺭﺍﺳﺘﯽ‌ ﺍﻣﺸﺐ‌ ﺑﻪ‌ ﺁﺳﻤﺎﻥ‌ ﻧﮕﺎﻩ‌ ﮐﻦ، ﺑﺒﯿﻦ‌ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻝ...

ﺩﺭ ﭼﻠﭽﺮﺍﻍ‌ ﺧﺪﺍ ﺭﻭﺷﻦ‌ ﺍﺳﺖ!!!


jljxg1v5louokyg24bd.jpg

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 0:29 توسط سمانه جونی  | |

شما یادتون نمیاد زيره گنبد کبود ..
دو تا عاشق بودن و کلي حسود ...!!!
تقصير همون حسودا بود که الان شده ..
يکي بود يکي نبود ..!

نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1392ساعت 18:4 توسط سمانه جونی  | |

مجنون شدم که راهی صحرا کنی مرا
گاهی غبار جاده ی لیلا، کنی مرا
کوچک همیشه دور ز لطف بزرگ نیست
قطره شدم که راهی دریا کنی مرا

 

پیش طبیب آمده‌ام، درد می‌کشم
شاید قرار نیست مداوا کنی مرا
من آمدم که این گره ها وا شود همین!
اصلا بنا نبود ز سر وا کنی مرا
حالا که فکر آخرتم را نمی کنم
حق می دهم که بنده دنیا کنی مرا
من، سالهاست میوه ی خوبی نداده‌ام
وقتش نیامده که شکوفا کنی مرا
آقا برای تو نه ! برای خودم بد است
هر هفته در گناه، تماشا کنی مرا
من گم شدم ؛ تو آینه‌ای گم نمی‌شوی
وقتش شده بیائی و پیدا کنی مرا
این بار با نگاه کریمانه‌ات ببین
شاید غلام خانه زهرا کنی مرا

نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1392ساعت 18:1 توسط سمانه جونی  | |


"خـــــــدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبـــــــران نمایم"

یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. 
می توانست، اما رسوایم نساخت. و مرا مورد قضاوت قرار نداد.
هر آن چه گفتم را باور کرد.
و هر بهانه ای آوردم را پذیرفت.
هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
امّا مــــن !!!
هرگز حرف خدا را بـــــــــــــاور نکردم.

وعده هایش را شنیدم، اما نپذیرفتم

چشم هایم را بستم تا او را نبینم
و گوش هایم را نیز، تا صدایش را نشنوم.
من از خـــدا  گریختم  بی خبر از آن که او با من و در من بود.
می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواست بسازم 

نه آن گونه که خدا می خواست
به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت مدفون شدم.
من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم،

 اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد.
دانستم که نابودی ام حتمی است، با شرمندگی فریاد زدم:

خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی، با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم.


در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا پذیرفت.
نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. او مرا از زیر آوار زندگی بیرون آورد و به من دوباره احساسآرامش بخشید
گفتم
"خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم"
خدا گفت
"هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم"
گفتم
"خدایــــا عشــــقت را پذیرفتم و از این لحظه عا شـــقـــت هستم"

سپس بی آنکه نظر او را زندگی، انسان، کودک، مادر، دوست،
 دوستی، محبت، عشق، خدا، تولد، زیبا، زیبائی، دوستان، صفا بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم.
اوایل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و
 او نیز فوری برایم مهیا می نمود، از درون خوشحال نبودم.
نمیتوانستم هم عاشق خدا باشم و هم به او بی توجه
از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم،
زیرا سلیقه اش را نمی پسندیدم،...
با خود گفتم:
"اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم 
بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم"

پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم،
 در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند 
درخواست می کردم
عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم
 آماده کمک ایستاده بود، نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و
 می گذشتنداما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند
 به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند.
در پایان کار نیز همان هایی که به کمکم آمده بودند از
 پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی امفرو کردند زندگی، انسان، کودک، مادر، دوست، دوستی، محبت، عشق، خدا، تولد، زیبا، زیبائی، دوستان، صفا 
همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند
و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم.
 آنها به سرعت از من گریختند...
همان طور که من از خدا گریختم.
هر چه فریاد زدم، صدایم را نشنیدند،همان طور که من صدای خدا را نشنیدم.
من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم، 
قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود.
گفتم:
"خدایادیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند، انتقام مرا از آنها بگیر و
 کمکم کن که برخیزم."
خدا گفت:
"تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی، از کسانی کمک خواستی که زندگی، انسان، 
کودک، مادر، دوست، دوستی، محبت، عشق، خدا، تولد، زیبا، زیبائی، دوستان، صفا 
محتاج تر از هر کسی به کمک بودند"
گفتم:
"مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم، 
اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم،
 دیگر تو را فراموش نخواهم کرد"
و خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد.
نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدایمهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.
گفتم:
"خدای عزیزم، بگو چگونه محبت تو را جبران نمایم؟"
و خدا پاسخ داد:
"هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و
 بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم،
پرسیدم
"چرا اصرار داری تو را باور کنم زندگی، انسان، کودک، مادر، دوست، دوستی، محبت، عشق، خدا، 
تولد، زیبا، زیبائی، دوستان، صفا و عشقت را بپذیرم؟"
گفت:
اگر مرا باور کنی، خودت را باور می کنی، و اگر عشقم را بپذیری،
 وجودت آکنده از عشق می شود، آن وقت به آن لذت عظیمی 
که در جست و جوی آن هستی، می رسی و دیگر نیازی نیست خود را
 برای ساختن کاخ رویاهایت به زحمت بیندازی، 
چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی، زیراتو و من یکی می شویم،
 بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و بی نیاز از هر چیز،
 اگر عشقم را بپذیری تو نیز نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز خواهی شد."

او همیشه آنجاست، در کنار شما، مشــتاق برای یاری رساندن به شما

من او را باور دارم!!!

du509hhy7wnrd3sev80.jpg

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 22:27 توسط سمانه جونی  | |

چه‌جوری دلت میومد من‌و اینجوری ببینی 

با ستاره‌ها چه نزدیک من‌و تو دوری ببینی

بی‌تو و اسمت عزیزم اینجا خیلی سوت و کوره 

ولی خوب عیبی نداره، دل من خیلی صبوره


نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 21:12 توسط حمیدرضا| |

  مـــــــــن...

دستانم را

كه به ریسمان محكم نام تو گره می زنم

احساس تلخ سقوط

در دلم محو می شود

چقدر با نام تو فاصله گرفته ام؟!

تو بگو...

می دانم...

دور شده ام.....

به وسعت تمام ثانیه ها،

دقیقه ها،

ساعت ها

و روزهایی كه

غفلت كردم

دامان پرمهر تو را رها كردم...

و محو زیبایی های دنیا شدم

و گم كردم تو را...

و گم شدم...

در این بازار پر همهمه دنیا

و حالا..

پس از گذشت روزهای از دست رفته

و بین من و تو به اندازه كوهی از گناه و غفلت

دوباره بازگشته ام

فاصله افتاده است

و تو خود می دانی

كه هیچ حاصلی از این فاصله نبردم

جز قلب و روحی زخمی و خسته

اما حالا من برگشته ام

امیدوار به رحمت بی انتهای تو

می خواهم این فاصله ها را پر كنم

پناهم می دهی آیا؟

دستانم را این بار محكم تر به نام تو گره می زنم

و احساس تلخ سقوط در دلم محو می شود

چشمان گریانم را می بندم

و چیزی در دلم جاری می شود

 چیزی شبیه صدای سبز دعا

«اَمَنْ یجیب» دلم در دل كوه، طنین می افكند

و صدای آمین را از تمام ذرات زمین و آسمان می شنوم

انگار تمام ذرات هستی در تكاپو هستند

تا مرا به تو برسانند

و من...

دوباره نام تو را صدا می زنم

دستانم را محكم تر به نام تو گره می زنم

و دستان ناامیدی را می بینم

كه از قلبم فرو می افتد

حالا چقدر با نام تو فاصله دارم

تو بگو...

ای خدای مهربان من!


c7i4ya20v35nd7bofwl.jpg

نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1392ساعت 23:54 توسط سمانه جونی  | |

این روزها 

       از کنار من که میگذری  

                               احتیاط کن...!

                                           هزاران کارگر در من

                                                              مشغول کارند

روحیه ام

                                     در دست تعویض است...

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391ساعت 1:0 توسط سمانه جونی  | |

گاهی ، وقت خداحافظی از کسی خواسته یا ناخواسته میگیم : « مواظب خودت باش ! »


مواظب خودت باش یعنی فکرم پیش توئه !


مواظب خودت باش یعنی برام مُهمی !


مواظب خودت باش یعنی نگرانتم !


مواظب خودت باش یعنی به خدا می سپارمت !


... 
مواظب خودت باش یعنی... واقعاً مواظب خودت باش....


پس مواظب خودت باش......بابا بفهم یعنی اینکه خیلی 
دوستت دارم 


نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1391ساعت 0:25 توسط سمانه جونی  | |


40.مَن أَحَبَّكَ نَهاكَ و مَن أَبغَضَكَ أَغراكَ


كسی كه تو را دوست دارد، از تو انتقاد می كند و كسی كه با تو دشمنی دارد، از تو تعریف و تمجید می كند

بحار الانوار، ج 78، ص 128



دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی……..

صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی…….

شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین…..

…….. ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو میدانی

میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم……..

……..چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته میرانی

تپش های دل خسته چه بی تاب و هراسانند…..

……..به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی 

دلم دریای خون است و پر از امواج بی ساحل…..

……..درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی

هماره قلب بیمارم به یاد تو شود روشن……

…....چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی





چشمامو وقتی تو بهشون نگاه میکنی دوست دارم...

 

 اسممو وقتی دوست دارم که تو صداش میکنی...

 

قلبمو وقتی دوست دارم که تو دوستش داشته باشی...

 

 زندگیم رو وقتی دوست دارم که تو توش هستی...









امروز هم با بی تو بودن گذشت...!!


   خوش به حال یادم که


همیشه با توست...






تو صمیمی تر از آنی که دلم می پنداشت 


دل تو با همه آینه ها نسبت داشت


تو همان ساده دل سبز نجیبی که خدا


در میان دل پاکت صدف آیینه کاشت...







همیشه آنکه سراغی از تو نمیگیرد... دلتنگ دیدنت است                                 

و 

                         از شکاف چشمانش به نبودنت خیره میشود ...


                                                      همیشه آنکه تو او را نمیبینی ،نامهربان نیست...!!!


و


به کلبه ی قلبمـــــــ دعوتت میکنم


تا ببینی


اجاق سرد دلم با چیزی جز یـــادتـــــ نمیسوزد ...




(بی تو باران بوی تشنگی میدهد)

نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1391ساعت 0:25 توسط سمانه جونی  | |

سلام مهربان.

زمانی که این خط را می خوانی، من راهی سرزمینی دور هستم.

هم راه کوچ ساده پرستوهای خویش. راهی سرزمینی از جنس بهار. راهی مرگ آرام یک خواب.

زمانی که این پاره را می خوانی، من در دور دست ها قدم زنان می روم. به سوی شوق آرام دریا. به سوی مطلق ساکت کنج خویش.

ساده بگویم. راهی سفری از خویشم.

آنجا را نمی دانم، اما ... دلتنگی اینجا غوغا کرده است.

فصل ساده بی بهانه ام، سکوتی سرد را نشانه رفته است.

حال که می خوانی این رقعه را، من آن دریاچه نورانی میان بیشه سبز رویایم را جستجو می کنم.

آنجا را نمی دانم، اما ... اینجا زمین هم بغض کرده است.

هوای این حوالی کمی سرد است. مانند شب های تاریکه سینه ام.

آب اینجا مزه اشک میدهد. فکر می کنم کسی در سر چشمه زلالش، گریه کرده است.

اینجا حسی مبهم فراگیر شده است. حس گنگ فراموش شدن.

آنجا را نمی دانم، اما ... اینجا رسم بر دعای شبانه است.

گاهی سکوت را هق هق مرغ سعادتم می شکند، و گاهی همای چشمانم، همچون جغد پیری خیزش شوق را خیره می شود.

برگ ریزان صنوبر است.

باری، دیریست که با ریشه های خاک خو گرفته ام. راه را گم کرده ام. میان این مردم بی عاطفه، سر در گریبان راه می روم و از دروازه های شهر راه را می جویم.

گاه گاهی به خیالم لب رودخانه شیرین جاری میان بیشه ام، می نشینم و به ماهی ها آب می دهم. و گاهی دست نوازش به لاله های رسته از خاک میکشم تا از یاد انگشتانم نرود که نوازش اینگونه بود.

گاهی سر بر شانه پرچین باغ خزانی ام میگذارم تا یاد کنم از شانه هایی که بی پروا لالایی عشق به گوشم می خواندن.

گاهی خسته می شوم از جستجو، اما یاد باران که می افتم، دوباره جوانه می زنم و جان می گیرم.

نامه را کوتاه می کنم.

راه زیادی است که رفته و منتظر نشسته ام. دور است از این قبیله که با من همسفر شوند.

هنوز جای آبله های راه بر کف پایم سوزناک است.

ساده تر بگویم... احساس می کنم گسسته ام.

دمی می آید و باز دمی که آه می شود.

دستی که بالا می رود و صورتی که با دست سرخ می شود.

خسته نیستم اما، کمی راه رفتن برایم سخت شده است. شانه هایم سنگین است، احساس می کنم که با پاهایم سر جنگ دارند.

دیشب شنیدم که قطره های اشک، میانشان حرف از سیلاب بود. اما نگران نباش. گلویم بغض فرو می خورد و مردانه پشت شانه های مردانه ام ایستاده است.

تمام این حرف ها را که به گوشه ای بگذارم، حال من خوب است و هنوز جان رهایم نمی کند.

نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1391ساعت 23:16 توسط حمیدرضا| |



اه ....لعنت به من.........کاش تو هم مثل من دلت تنگ بود............





نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1391ساعت 0:12 توسط سمانه جونی  | |

Design By : Night Melody