لحظه های تنهایی
همسر عزیزم! نمی دانم که دانستی دلیل گریه هایم را، نمی دانم که حس کردی سکوتم را ولی دانم که می دانی من عاشق بودم و هستم. وجود ساده ات بوده که من اینگونه دل بستم. عزیزم همیشه عشق من هستی و خواهی بود. همسفر زندگیم وجود نازنین تو بهانه زیستن است. تو زیباترین حضور عاشقانه در زندگی من هستی. عاشقانه و بی نهایت دوستت دارم، بیش از آنچه تصور كنی. روزت مبارک. زندگی و زیستن را در كنار تو دریافتم. مرد زندگی ام به اندازه تمام لحظه های زیستنت دوستت دارم. روز یكی شدن مان را به تو تبریك می گویم و از خدا می خواهم سالیان سال سایه ات بالای سرم باشد خدایا بفهمانم... که بی تو چه میشوم... اما نشانم نده!!! هم نشانم بده... من با تو چه خواهم شد!!! خواستم حرفی زده باشم، خواستم بدانی که اینجا نشسته ام. خواستم بدانی روزها را با دوری از تو چگونه می گذرانم. خواستم بدانی که این روز ها چقدر آشوبم. خواستم بدانی که فرتوت و بی آرامشم. خواستم بگویم گاه چقدر می ترسانیم از زندگی . اما... می خواهم حرف های سینه ای را بگویم که اینروز ها تپش عشق درونش غوغا کرده است. اما از اینها بگذریم، چه ذوقی دارد زیر یک سقف بودن کنار تو. چه ذوقی دارد نشستن و چای خوردن کنار سیبی که در ظرف آب بر رقص نگاه ما می خندد. چه خواهد بود روز ها و شب های کنار هم بودنمان تا ابد. چه برقی خواهد زد نگاهمان در کوچه های پر پیچ و تاب شب. در به در این روز ها شیرین، در این روز های تلخ تاب می آورم و نفس می کشم. عاشقانه هایت پشتوانه ای شده برای بلند شدنم. دوستت دارم. ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﭼﻬﻞ ﺷﺐ ﺣﯿﺎﻁ ﺧﺎﻧﻪﺍﺕ ﺭﺍ ﺁﺏ ﻭ ﺟﺎﺭﻭ ﮐﻦ. ﺷﺐ ﭼﻬﻠﻤﯿﻦ، ﺧﻀﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺁﻣﺪ. ﭼﻬﻞ ﺭﻭﺯ ﺧﺎﻧﻪﺍﻡ ﺭﺍ ﺭُﻓﺘﻢ ﻭ ﺭﻭﯾﯿﺪﻡ ﻭ ﺧﻀﺮﻧﯿﺎﻣﺪ. ﺯﯾﺮﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺣﯿﺎﻁ ﺧﻠﻮﺕ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺟﺎﺭﻭ ﮐﻨﻢ. ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﭼﻠﻪﻧﺸﯿﻨﯽ ﮐﻦ. ﭼﻬﻞ ﺷﺐ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ ﻭ ﺧﺪﺍ ﻭ ﺧﻠﻮﺕ. ﺷﺐ ﭼﻬﻠﻤﯿﻦ ﺑﺮ ﺑﺎﻡ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﺮﺧﻮﺍﻫﯽ ﺭﻓﺖ ﻭ ... ﻭ ﻣﻦ ﺑﻪ ﭼﻠﻪ ﻧﺸﺴﺘﻢ، ﺍﻣﺎ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻠﻨﺪﯼ ﺭﺍ ﺑﻮﯼ ﻧﺒﺮﺩﻡ. ﺯﯾﺮﺍ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﺑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﻬﻠﺴﺘﻮﻥ ﺩﻧﯿﺎ ﺯﻧﺠﯿﺮ ﮐﺮﺩﻩﺍﻡ. ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺩﻟﺖ ﭘﺮﻧﯿﺎﻥ ﺑﻬﺸﺘﯽ ﺍﺳﺖ. ﺧﺪﺍ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻥ ﭘﯿﭽﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﭘﺮﻧﯿﺎﻥ ﺩﻟﺖ ﺭﺍ ﻭﺍﮐﻦ ﺗﺎ ﺑﻮﯼ ﺑﻬﺸﺖ ﺩﺭ ﺯﻣﯿﻦ ﭘﺮﺍﮐﻨﺪﻩ ﺷﻮﺩ. ﭼﻨﯿﻦ ﮐﺮﺩﻡ، ﺑﻮﯼ ﻧﻔﺮﺕ ﻋﺎﻟﻢ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ، ﻭ ﺗﺎﺯﻩ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﯽﺁﻥ ﮐﻪ ﺑﺎﺧﺒﺮ ﺑﺎﺷﻢ، ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺍﺯ ﺩﻟﻢ ﭼﻬﻞ ﺗﮑﻪﺍﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﺩﻭﺧﺘﻪ ﺍﺳﺖ. ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮐﻪ ﻣﯽﺭﺳﻢ، ﻧﺎﺍﻣﯿﺪ ﻣﯽﺷﻮﻡ، ﺁﻥﻗﺪﺭ ﮐﻪ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﻫﻤﻪ ﺳﺮﺍﺯﯾﺮﯼ ﺟﻬﻨﻢ ﺭﺍ ﯾﮑﺮﯾﺰ ﺑﺪﻭﻡ. ﺍﻣﺎ ﻓﺮﺷﺘﻪﺍﯼ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ ﻭ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ: ﻫﻨﻮﺯ ﻓﺮﺻﺖ ﻫﺴﺖ، ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ. ﺧﺪﺍ ﭼﻠﭽﺮﺍﻏﯽ ﺍﺯ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺁﻭﯾﺨﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﺮ ﭼﺮﺍﻏﺶ ﺩﻟﯽ ﺍﺳﺖ. ﺩﻟﺖ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻦ. ﺗﺎ ﭼﻠﭽﺮﺍﻍ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺑﯿﻔﺮﻭﺯﯼ. ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺷﻤﻌﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﻭ ﻣﯽﺭﻭﺩ. ﺩﺭ ﭼﻠﭽﺮﺍﻍ ﺧﺪﺍ ﺭﻭﺷﻦ ﺍﺳﺖ!!! مجنون شدم که راهی صحرا کنی مرا پیش طبیب آمدهام، درد میکشم "خـــــــدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبـــــــران نمایم" یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. وعده هایش را شنیدم، اما نپذیرفتم چشم هایم را بستم تا او را نبینم نه آن گونه که خدا می خواست اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی، با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. او همیشه آنجاست، در کنار شما، مشــتاق برای یاری رساندن به شما من او را باور دارم!!! با ستارهها چه نزدیک منو تو دوری ببینی بیتو و اسمت عزیزم اینجا خیلی سوت و کوره دستانم را كه به ریسمان محكم نام تو گره می زنم احساس تلخ سقوط در دلم محو می شود چقدر با نام تو فاصله گرفته ام؟! تو بگو... می دانم... دور شده ام..... به وسعت تمام ثانیه ها، دقیقه ها، ساعت ها و روزهایی كه غفلت كردم دامان پرمهر تو را رها كردم... و محو زیبایی های دنیا شدم و گم كردم تو را... و گم شدم... در این بازار پر همهمه دنیا و حالا.. پس از گذشت روزهای از دست رفته و بین من و تو به اندازه كوهی از گناه و غفلت دوباره بازگشته ام فاصله افتاده است و تو خود می دانی كه هیچ حاصلی از این فاصله نبردم جز قلب و روحی زخمی و خسته اما حالا من برگشته ام امیدوار به رحمت بی انتهای تو می خواهم این فاصله ها را پر كنم پناهم می دهی آیا؟ دستانم را این بار محكم تر به نام تو گره می زنم و احساس تلخ سقوط در دلم محو می شود چشمان گریانم را می بندم و چیزی در دلم جاری می شود چیزی شبیه صدای سبز دعا «اَمَنْ یجیب» دلم در دل كوه، طنین می افكند و صدای آمین را از تمام ذرات زمین و آسمان می شنوم انگار تمام ذرات هستی در تكاپو هستند تا مرا به تو برسانند و من... دوباره نام تو را صدا می زنم دستانم را محكم تر به نام تو گره می زنم و دستان ناامیدی را می بینم كه از قلبم فرو می افتد حالا چقدر با نام تو فاصله دارم تو بگو... ای خدای مهربان من! این روزها از کنار من که میگذری احتیاط کن...! هزاران کارگر در من مشغول کارند روحیه ام در دست تعویض است... گاهی
، وقت خداحافظی از کسی خواسته یا ناخواسته میگیم : « مواظب خودت باش
! » 40.مَن أَحَبَّكَ نَهاكَ و مَن أَبغَضَكَ أَغراكَ كسی كه تو را دوست دارد، از تو انتقاد می كند و كسی كه با تو دشمنی دارد، از تو تعریف و تمجید می كند بحار الانوار، ج 78، ص 128 دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی…….. چشمامو وقتی تو بهشون نگاه میکنی دوست دارم... اسممو وقتی دوست دارم که تو صداش میکنی... قلبمو وقتی دوست دارم که تو دوستش داشته باشی... زندگیم رو وقتی دوست دارم که تو توش هستی... امروز هم با بی تو بودن گذشت...!! خوش به حال یادم که همیشه با توست... تو صمیمی تر از آنی که دلم می پنداشت دل تو با همه آینه ها نسبت داشت تو همان ساده دل سبز نجیبی که خدا در میان دل پاکت صدف آیینه کاشت... همیشه آنکه سراغی از تو نمیگیرد... دلتنگ دیدنت است و از شکاف چشمانش به نبودنت خیره میشود ... همیشه آنکه تو او را نمیبینی ،نامهربان و به کلبه ی تا ببینی اجاق سرد دلم با چیزی جز یـــادتـــــ نمیسوزد ... (بی تو باران بوی تشنگی میدهد)
زمانی که این خط را می خوانی، من راهی سرزمینی دور هستم.
هم راه کوچ ساده پرستوهای خویش.
راهی سرزمینی از جنس بهار.
راهی مرگ آرام یک خواب.
زمانی که این پاره را می خوانی، من در دور دست ها قدم زنان می روم.
به سوی شوق آرام دریا. به سوی مطلق ساکت کنج خویش.
ساده بگویم. راهی سفری از خویشم.
آنجا را نمی دانم، اما ... دلتنگی اینجا غوغا کرده است.
فصل ساده بی بهانه ام، سکوتی سرد را نشانه رفته است.
حال که می خوانی این رقعه را، من آن دریاچه نورانی میان بیشه سبز رویایم را جستجو می کنم.
آنجا را نمی دانم، اما ... اینجا زمین هم بغض کرده است. هوای این حوالی کمی سرد است. مانند شب های تاریکه سینه ام. آب اینجا مزه اشک میدهد. فکر می کنم کسی در سر چشمه زلالش، گریه کرده است. اینجا حسی مبهم فراگیر شده است. حس گنگ فراموش شدن. آنجا را نمی دانم، اما ... اینجا رسم بر دعای شبانه است. گاهی سکوت را هق هق مرغ سعادتم می شکند، و گاهی همای چشمانم، همچون جغد پیری خیزش شوق را خیره می شود. برگ ریزان صنوبر است.
باری، دیریست که با ریشه های خاک خو گرفته ام. راه را گم کرده ام. میان این مردم بی عاطفه، سر در گریبان راه می روم و از دروازه های شهر راه را می جویم. گاه گاهی به خیالم لب رودخانه شیرین جاری میان بیشه ام، می نشینم و به ماهی ها آب می دهم. و گاهی دست نوازش به لاله های رسته از خاک میکشم تا از یاد انگشتانم نرود که نوازش اینگونه بود. گاهی سر بر شانه پرچین باغ خزانی ام میگذارم تا یاد کنم از شانه هایی که بی پروا لالایی عشق به گوشم می خواندن. گاهی خسته می شوم از جستجو، اما یاد باران که می افتم، دوباره جوانه می زنم و جان می گیرم. نامه را کوتاه می کنم.
راه زیادی است که رفته و منتظر نشسته ام.
دور است از این قبیله که با من همسفر شوند. هنوز جای آبله های راه بر کف پایم سوزناک است. ساده تر بگویم... احساس می کنم گسسته ام.
دمی می آید و باز دمی که آه می شود.
دستی که بالا می رود و صورتی که با دست سرخ می شود.
خسته نیستم اما، کمی راه رفتن برایم سخت شده است.
شانه هایم سنگین است، احساس می کنم که با پاهایم سر جنگ دارند. دیشب شنیدم که قطره های اشک، میانشان حرف از سیلاب بود.
اما نگران نباش. گلویم بغض فرو می خورد و مردانه پشت شانه های مردانه ام ایستاده است. تمام این حرف ها را که به گوشه ای بگذارم، حال من خوب است و هنوز جان رهایم نمی کند.
اه ....لعنت به من.........کاش تو هم مثل من دلت تنگ بود............ خــــــــدایا ! ! ! یا خیــلی برگردون عقبــــ یا بــزن بره جــلو! اینــجای فیلم بــخــــــنـد ! یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن و مطمئنی که اون اتفاق خوب یه پاداش از طرف خدا برای تو بوده ... و دریایی غرق نمی کند "موسی" را کودکی، مادرش او را به دستهای موجهای "نیل" میسپارد تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونش دیگری را برادرانش به چاه می اندازند؛ سر از خانه ی عزیز مصر در می آورد مکر زلیخا زندانیش می کند؛ اما عاقبت بر تخت ملک مینشیند از این "قصص" قـرآنـی هنوز هم نیاموختیم؟!!! که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند و خدا نخواهد؛ نمـــــی تـــواننــــــد.... او کـه یگانه تکیه گاهِ منـو تـوستـــ! پــــــــــــــس...! به "تدبیرش" اعتماد کنیم... به "حکمتش" دل بسپاریم... به او "توکل" کنیم... و به سمتِ او "قدمی برداریم"... تا ده قدمـ آمدن او را به سوی خـود بـه تمـاشـا بنشینیم .::♪ღ بهت میاد بارونو گل ماهو غزل صدات کنم ღ♪::. ..::♪ღ بهت میاد که چشمتو ستاره ی شبام کنم ღ♪::. تورا هرلحظه به خاطر مى آورم بى هیچ بهانه! شاید عشق این باشد . حمیدرضا................دوستت داااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارم.... لحظه هایی هست که دلم واقعاً برایت تنگ می شود. من اسم این لحظه ها را “همیشه” گذاشته ام! باران کـه میبـارد…… دلـم بـرایت تنـگ تـر می شـود… راه می افـتم … بـدون چـتـر … من بـغض می کنـم … آسمـان گـریـه ... در خاطره ای که ” تویـــی ” دیگران فراموشند ، زن نیستم اگر زنانه پای عشقم نایستم! من از قبیله ی زلیخا آمده ام... آنقدر عشقت را جار می زنم تا خدا برایم کف بزند! فرقی نمیکند فرشته باشی یا آدم... یوسف باشی یا سلیمان! قالیچه دل من بدون اسم رمز (نام تو) پرواز نمیکند زنانه پای این عشق می ایستم... مردانه دوستم داشته باش...


دو تا عاشق بودن و کلي حسود ...!!!
تقصير همون حسودا بود که الان شده ..
يکي بود يکي نبود ..!
گاهی غبار جاده ی لیلا، کنی مرا
کوچک همیشه دور ز لطف بزرگ نیست
قطره شدم که راهی دریا کنی مرا
شاید قرار نیست مداوا کنی مرا
من آمدم که این گره ها وا شود همین!
اصلا بنا نبود ز سر وا کنی مرا
حالا که فکر آخرتم را نمی کنم
حق می دهم که بنده دنیا کنی مرا
من، سالهاست میوه ی خوبی ندادهام
وقتش نیامده که شکوفا کنی مرا
آقا برای تو نه ! برای خودم بد است
هر هفته در گناه، تماشا کنی مرا
من گم شدم ؛ تو آینهای گم نمیشوی
وقتش شده بیائی و پیدا کنی مرا
این بار با نگاه کریمانهات ببین
شاید غلام خانه زهرا کنی مرا
می توانست، اما رسوایم نساخت. و مرا مورد قضاوت قرار نداد.
هر آن چه گفتم را باور کرد.
و هر بهانه ای آوردم را پذیرفت.
هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
امّا مــــن !!!
هرگز حرف خدا را بـــــــــــــاور نکردم.
و گوش هایم را نیز، تا صدایش را نشنوم.
من از خـــدا گریختم بی خبر از آن که او با من و در من بود.
می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواست بسازم
به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت مدفون شدم.
من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم،
دانستم که نابودی ام حتمی است، با شرمندگی فریاد زدم:
در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا پذیرفت.
نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. او مرا از زیر آوار زندگی بیرون آورد و به من دوباره احساسآرامش بخشید
گفتم
"خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم"
خدا گفت
"هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم"
گفتم
"خدایــــا عشــــقت را پذیرفتم و از این لحظه عا شـــقـــت هستم"
سپس بی آنکه نظر او را زندگی، انسان، کودک، مادر، دوست،
اوایل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و
از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم،
زیرا سلیقه اش را نمی پسندیدم،...
با خود گفتم:
"اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم
پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم،
عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم
در پایان کار نیز همان هایی که به کمکم آمده بودند از
و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم.
همان طور که من از خدا گریختم.
هر چه فریاد زدم، صدایم را نشنیدند،همان طور که من صدای خدا را نشنیدم.
من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم،
گفتم:
"خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند، انتقام مرا از آنها بگیر و
خدا گفت:
"تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی، از کسانی کمک خواستی که زندگی، انسان،
گفتم:
"مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم،
و خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد.
نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدایمهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.
گفتم:
"خدای عزیزم، بگو چگونه محبت تو را جبران نمایم؟"
و خدا پاسخ داد:
"هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و
پرسیدم:
"چرا اصرار داری تو را باور کنم زندگی، انسان، کودک، مادر، دوست، دوستی، محبت، عشق، خدا،
گفت:
اگر مرا باور کنی، خودت را باور می کنی، و اگر عشقم را بپذیری،

مواظب خودت باش یعنی فکرم پیش توئه
!
مواظب خودت باش یعنی برام مُهمی
!
مواظب خودت باش یعنی نگرانتم
!
مواظب خودت باش یعنی به خدا می سپارمت
!
... مواظب خودت باش یعنی... واقعاً مواظب خودت باش....
پس
مواظب خودت باش......بابا بفهم یعنی اینکه خیلی دوستت دارم ♥
صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی…….
شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین…..
…….. ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو میدانی
میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم……..
……..چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته میرانی
تپش های دل خسته چه بی تاب و هراسانند…..
……..به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی
دلم دریای خون است و پر از امواج بی ساحل…..
……..درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی
هماره قلب بیمارم به یاد تو شود روشن……
…....چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی
نیست...!!! قلبمـــــــ دعوتت میکنم

دیشب یهو دلم کودتا کرد...
تو رو می خواست...
سرم رو کردم زیر بالشت...
آروم به دلم گفتم...
هیـــــــــــــــــــــس........
دوره دموکراسیه...
می زنم لهت می کنم...
دلم بغض کرد و رفت سر جاش نشست ...
ولی باهام قهر کرده...!
زندگیم خیــــــلی خش داره
شاید همین حرفها ، دلی را ناخواسته برنجانند...
و
نسبت به حرفهایی که میشنوی بی دقت باش ، شاید از دهانی شنیده باشی
که قبل از حرف زدن به آن فکر نکرده ...
یـــوسفـی مـی شـــــوم ..
کـه بـی هیــــچ بـَــرادری ..
در چـــــال ِ گــــونـــه ات ،
گــُـــــــــــم می شـــوم !
.
میــــخــواهــــم ،
تــــجــدیـــد ِ حــــیــات کــــنـم …!
.
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند!
.



.::♪ღ خورشید دنیام بشیو صبح تا غروب نگات کنم ღ♪::
.::♪ღ لبخندای شیرینتو شادیه لحظه هام کنم ღ♪::.
.::♪ღ تو بهترین عشقو به قلبم دادی ღ♪::.
.::♪ღ بهترین اتفاقی که افتادی ღ♪::.
.::♪ღ تو بهترینی واسه من همیشه ღ♪::.
.::♪ღ راه دلم ازت جدا نمیشه ღ♪::.
.::♪ღ من واسه دوست داشتن تو مجنونو جا گذاشتم ღ♪::.
.::♪ღ فرهادو رد کردم ღ♪::.
.::♪ღ دلمو تمومه داشتمو دادم به مهربونیات ღ♪::.
.::♪ღ به حس رویایی تو ღ♪::.
.::♪ღ محاله رویا برسه به گرد زیبایی تو ღ♪::.
.::♪ღ تو بهترین عشقو به قلبم دادی ღ♪::.
.::♪ღ بهترن اتفاقی که افتادی ღ♪::.
.::♪ღ تو بهترینی واسه من همیشهღ♪::.
.::♪ღ راه دلم ازت جدا نمیشه ღ♪::.
. . . .
بی بهانه دوستت دارم


بگذار در گوشت بگویم
” میـــخواهــمــــــــت ” …
این خلاصه ی ،
تمام حرفای عاشقــــانه دنـــیاست …!!!






