X
تبلیغات
من و عشقم







من و عشقم

لحظه های تنهایی

همسر عزیزم!

نمی دانم که دانستی دلیل گریه هایم را،

نمی دانم که حس کردی سکوتم را

ولی دانم که می دانی من عاشق بودم و هستم.

وجود ساده ات بوده که من اینگونه دل بستم.

عزیزم همیشه عشق من هستی و خواهی بود.


همسفر زندگیم وجود نازنین تو بهانه زیستن است. تو زیباترین حضور عاشقانه در زندگی من هستی. عاشقانه و بی نهایت دوستت دارم، بیش از آنچه تصور كنی. روزت مبارک.


زندگی و زیستن را در كنار تو دریافتم. مرد زندگی ام به اندازه تمام لحظه های زیستنت دوستت دارم. روز یكی شدن مان را به تو تبریك می گویم و از خدا می خواهم سالیان سال سایه ات بالای سرم باشد

 

عیدت و روزت مبارک بهترینم......دوست دارم همسرم


نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1392ساعت 15:37 توسط سمانه جونی  | |

خدایا بفهمانم...

که بی تو چه میشوم...

اما نشانم نده!!!

مهربانا هم بفهمانم...

هم نشانم بده...

من با تو چه خواهم شد!!!



534111_azf2fv6c.jpg


نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 15:49 توسط سمانه جونی  | |

سلام.

خواستم حرفی زده باشم، خواستم بدانی که اینجا نشسته ام. خواستم بدانی روزها را با دوری از تو چگونه می گذرانم. خواستم بدانی که این روز ها چقدر آشوبم. خواستم بدانی که فرتوت و بی آرامشم. خواستم بگویم گاه چقدر می ترسانیم از زندگی . اما...

می خواهم حرف های سینه ای را بگویم که اینروز ها تپش عشق درونش غوغا کرده است.

اما از اینها بگذریم، چه ذوقی دارد زیر یک سقف بودن کنار تو.

چه ذوقی دارد نشستن و چای خوردن کنار سیبی که در ظرف آب بر رقص نگاه ما می خندد.

چه خواهد بود روز ها و شب های کنار هم بودنمان تا ابد. چه برقی خواهد زد نگاهمان در کوچه های پر پیچ و تاب شب.

در به در این روز ها شیرین، در این روز های تلخ تاب می آورم و نفس می کشم.

عاشقانه هایت پشتوانه ای شده برای بلند شدنم.

دوستت دارم.

نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت 22:57 توسط حمیدرضا| |



ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﭼﻬﻞ‌ ﺷﺐ‌ ﺣﯿﺎﻁ‌ ﺧﺎﻧﻪ‌ﺍﺕ‌ ﺭﺍ ﺁﺏ‌ ﻭ ﺟﺎﺭﻭ ﮐﻦ.

ﺷﺐ‌ ﭼﻬﻠﻤﯿﻦ، ﺧﻀﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺁﻣﺪ. ﭼﻬﻞ‌ ﺭﻭﺯ ﺧﺎﻧﻪ‌ﺍﻡ‌ ﺭﺍ ﺭُﻓﺘﻢ‌ ﻭ ﺭﻭﯾﯿﺪﻡ‌ ﻭ

ﺧﻀﺮﻧﯿﺎﻣﺪ.

ﺯﯾﺮﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ‌ ﮐﺮﺩﻩ‌ ﺑﻮﺩﻡ‌ ﺣﯿﺎﻁ‌ ﺧﻠﻮﺕ‌ ﺩﻟﻢ‌ ﺭﺍ ﺟﺎﺭﻭ ﮐﻨﻢ.

ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﭼﻠﻪ‌ﻧﺸﯿﻨﯽ‌ ﮐﻦ. ﭼﻬﻞ‌ ﺷﺐ‌ ﺧﻮﺩﺕ‌ ﺑﺎﺵ‌ ﻭ ﺧﺪﺍ ﻭ ﺧﻠﻮﺕ.

ﺷﺐ‌ ﭼﻬﻠﻤﯿﻦ‌ ﺑﺮ ﺑﺎﻡ‌ ﺁﺳﻤﺎﻥ‌ ﺑﺮﺧﻮﺍﻫﯽ‌ ﺭﻓﺖ ﻭ ... ﻭ ﻣﻦ‌

ﺑﻪ‌ ﭼﻠﻪ‌ ﻧﺸﺴﺘﻢ، ﺍﻣﺎ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻠﻨﺪﯼ‌ ﺭﺍ ﺑﻮﯼ‌ ﻧﺒﺮﺩﻡ.

ﺯﯾﺮﺍ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﺑﺮﺩﻩ‌ ﺑﻮﺩﻡ‌ ﮐﻪ‌ ﺧﻮﺩﻡ‌ ﺭﺍ ﺑﻪ‌ ﭼﻬﻠﺴﺘﻮﻥ‌ ﺩﻧﯿﺎ ﺯﻧﺠﯿﺮ ﮐﺮﺩﻩ‌ﺍﻡ.

ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺩﻟﺖ‌ ﭘﺮﻧﯿﺎﻥ‌ ﺑﻬﺸﺘﯽ‌ ﺍﺳﺖ. ﺧﺪﺍ ﻋﺸﻖ‌ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻥ‌ ﭘﯿﭽﯿﺪﻩ‌ ﺍﺳﺖ.

ﭘﺮﻧﯿﺎﻥ‌ ﺩﻟﺖ‌ ﺭﺍ ﻭﺍﮐﻦ‌ ﺗﺎ ﺑﻮﯼ‌ ﺑﻬﺸﺖ‌ ﺩﺭ ﺯﻣﯿﻦ‌ ﭘﺮﺍﮐﻨﺪﻩ‌ ﺷﻮﺩ.

ﭼﻨﯿﻦ‌ ﮐﺮﺩﻡ، ﺑﻮﯼ‌ ﻧﻔﺮﺕ‌ ﻋﺎﻟﻢ‌ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ، ﻭ ﺗﺎﺯﻩ‌ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ‌ ﺑﯽ‌ﺁﻥ‌ ﮐﻪ‌ ﺑﺎﺧﺒﺮ ﺑﺎﺷﻢ،

ﺷﯿﻄﺎﻥ‌ ﺍﺯ ﺩﻟﻢ‌ ﭼﻬﻞ‌ ﺗﮑﻪ‌ﺍﯼ‌ ﺑﺮﺍﯼ‌ ﺧﻮﺩﺵ‌ ﺩﻭﺧﺘﻪ‌ ﺍﺳﺖ.

ﺑﻪ‌ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮐﻪ‌ ﻣﯽ‌ﺭﺳﻢ، ﻧﺎﺍﻣﯿﺪ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻡ، ﺁﻥ‌ﻗﺪﺭ ﮐﻪ‌

ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﻫﻢ‌ ﻫﻤﻪ‌ ﺳﺮﺍﺯﯾﺮﯼ‌ ﺟﻬﻨﻢ‌ ﺭﺍ ﯾﮑﺮﯾﺰ ﺑﺪﻭﻡ.

ﺍﻣﺎ ﻓﺮﺷﺘﻪ‌ﺍﯼ‌ ﺩﺳﺘﻢ‌ ﺭﺍ ﻣﯽ‌ﮔﯿﺮﺩ

ﻭ ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﺪ: ﻫﻨﻮﺯ ﻓﺮﺻﺖ‌ ﻫﺴﺖ، ﺑﻪ‌ ﺁﺳﻤﺎﻥ‌ ﻧﮕﺎﻩ‌ ﮐﻦ.

ﺧﺪﺍ ﭼﻠﭽﺮﺍﻏﯽ‌ ﺍﺯ ﺁﺳﻤﺎﻥ‌ ﺁﻭﯾﺨﺘﻪ‌ ﺍﺳﺖ‌ ﮐﻪ‌ ﻫﺮ ﭼﺮﺍﻏﺶ‌ ﺩﻟﯽ‌ ﺍﺳﺖ.

ﺩﻟﺖ‌ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻦ‌ ﮐﻦ. ﺗﺎ ﭼﻠﭽﺮﺍﻍ‌ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺑﯿﻔﺮﻭﺯﯼ.

ﻓﺮﺷﺘﻪ‌ ﺷﻤﻌﯽ‌ ﺑﻪ‌ ﻣﻦ‌ ﻣﯽ‌ﺩﻫﺪ ﻭ ﻣﯽ‌ﺭﻭﺩ.

ﺭﺍﺳﺘﯽ‌ ﺍﻣﺸﺐ‌ ﺑﻪ‌ ﺁﺳﻤﺎﻥ‌ ﻧﮕﺎﻩ‌ ﮐﻦ، ﺑﺒﯿﻦ‌ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻝ...

ﺩﺭ ﭼﻠﭽﺮﺍﻍ‌ ﺧﺪﺍ ﺭﻭﺷﻦ‌ ﺍﺳﺖ!!!


jljxg1v5louokyg24bd.jpg

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 0:29 توسط سمانه جونی  | |

شما یادتون نمیاد زيره گنبد کبود ..
دو تا عاشق بودن و کلي حسود ...!!!
تقصير همون حسودا بود که الان شده ..
يکي بود يکي نبود ..!

نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1392ساعت 18:4 توسط سمانه جونی  | |

مجنون شدم که راهی صحرا کنی مرا
گاهی غبار جاده ی لیلا، کنی مرا
کوچک همیشه دور ز لطف بزرگ نیست
قطره شدم که راهی دریا کنی مرا

 

پیش طبیب آمده‌ام، درد می‌کشم
شاید قرار نیست مداوا کنی مرا
من آمدم که این گره ها وا شود همین!
اصلا بنا نبود ز سر وا کنی مرا
حالا که فکر آخرتم را نمی کنم
حق می دهم که بنده دنیا کنی مرا
من، سالهاست میوه ی خوبی نداده‌ام
وقتش نیامده که شکوفا کنی مرا
آقا برای تو نه ! برای خودم بد است
هر هفته در گناه، تماشا کنی مرا
من گم شدم ؛ تو آینه‌ای گم نمی‌شوی
وقتش شده بیائی و پیدا کنی مرا
این بار با نگاه کریمانه‌ات ببین
شاید غلام خانه زهرا کنی مرا

نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1392ساعت 18:1 توسط سمانه جونی  | |


"خـــــــدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبـــــــران نمایم"

یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. 
می توانست، اما رسوایم نساخت. و مرا مورد قضاوت قرار نداد.
هر آن چه گفتم را باور کرد.
و هر بهانه ای آوردم را پذیرفت.
هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
امّا مــــن !!!
هرگز حرف خدا را بـــــــــــــاور نکردم.

وعده هایش را شنیدم، اما نپذیرفتم

چشم هایم را بستم تا او را نبینم
و گوش هایم را نیز، تا صدایش را نشنوم.
من از خـــدا  گریختم  بی خبر از آن که او با من و در من بود.
می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواست بسازم 

نه آن گونه که خدا می خواست
به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت مدفون شدم.
من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم،

 اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد.
دانستم که نابودی ام حتمی است، با شرمندگی فریاد زدم:

خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی، با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم.


در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا پذیرفت.
نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. او مرا از زیر آوار زندگی بیرون آورد و به من دوباره احساسآرامش بخشید
گفتم
"خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم"
خدا گفت
"هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم"
گفتم
"خدایــــا عشــــقت را پذیرفتم و از این لحظه عا شـــقـــت هستم"

سپس بی آنکه نظر او را زندگی، انسان، کودک، مادر، دوست،
 دوستی، محبت، عشق، خدا، تولد، زیبا، زیبائی، دوستان، صفا بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم.
اوایل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و
 او نیز فوری برایم مهیا می نمود، از درون خوشحال نبودم.
نمیتوانستم هم عاشق خدا باشم و هم به او بی توجه
از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم،
زیرا سلیقه اش را نمی پسندیدم،...
با خود گفتم:
"اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم 
بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم"

پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم،
 در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند 
درخواست می کردم
عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم
 آماده کمک ایستاده بود، نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و
 می گذشتنداما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند
 به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند.
در پایان کار نیز همان هایی که به کمکم آمده بودند از
 پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی امفرو کردند زندگی، انسان، کودک، مادر، دوست، دوستی، محبت، عشق، خدا، تولد، زیبا، زیبائی، دوستان، صفا 
همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند
و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم.
 آنها به سرعت از من گریختند...
همان طور که من از خدا گریختم.
هر چه فریاد زدم، صدایم را نشنیدند،همان طور که من صدای خدا را نشنیدم.
من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم، 
قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود.
گفتم:
"خدایادیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند، انتقام مرا از آنها بگیر و
 کمکم کن که برخیزم."
خدا گفت:
"تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی، از کسانی کمک خواستی که زندگی، انسان، 
کودک، مادر، دوست، دوستی، محبت، عشق، خدا، تولد، زیبا، زیبائی، دوستان، صفا 
محتاج تر از هر کسی به کمک بودند"
گفتم:
"مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم، 
اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم،
 دیگر تو را فراموش نخواهم کرد"
و خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد.
نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدایمهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.
گفتم:
"خدای عزیزم، بگو چگونه محبت تو را جبران نمایم؟"
و خدا پاسخ داد:
"هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و
 بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم،
پرسیدم
"چرا اصرار داری تو را باور کنم زندگی، انسان، کودک، مادر، دوست، دوستی، محبت، عشق، خدا، 
تولد، زیبا، زیبائی، دوستان، صفا و عشقت را بپذیرم؟"
گفت:
اگر مرا باور کنی، خودت را باور می کنی، و اگر عشقم را بپذیری،
 وجودت آکنده از عشق می شود، آن وقت به آن لذت عظیمی 
که در جست و جوی آن هستی، می رسی و دیگر نیازی نیست خود را
 برای ساختن کاخ رویاهایت به زحمت بیندازی، 
چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی، زیراتو و من یکی می شویم،
 بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و بی نیاز از هر چیز،
 اگر عشقم را بپذیری تو نیز نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز خواهی شد."

او همیشه آنجاست، در کنار شما، مشــتاق برای یاری رساندن به شما

من او را باور دارم!!!

du509hhy7wnrd3sev80.jpg

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 22:27 توسط سمانه جونی  | |

چه‌جوری دلت میومد من‌و اینجوری ببینی 

با ستاره‌ها چه نزدیک من‌و تو دوری ببینی

بی‌تو و اسمت عزیزم اینجا خیلی سوت و کوره 

ولی خوب عیبی نداره، دل من خیلی صبوره


نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 21:12 توسط حمیدرضا| |

  مـــــــــن...

دستانم را

كه به ریسمان محكم نام تو گره می زنم

احساس تلخ سقوط

در دلم محو می شود

چقدر با نام تو فاصله گرفته ام؟!

تو بگو...

می دانم...

دور شده ام.....

به وسعت تمام ثانیه ها،

دقیقه ها،

ساعت ها

و روزهایی كه

غفلت كردم

دامان پرمهر تو را رها كردم...

و محو زیبایی های دنیا شدم

و گم كردم تو را...

و گم شدم...

در این بازار پر همهمه دنیا

و حالا..

پس از گذشت روزهای از دست رفته

و بین من و تو به اندازه كوهی از گناه و غفلت

دوباره بازگشته ام

فاصله افتاده است

و تو خود می دانی

كه هیچ حاصلی از این فاصله نبردم

جز قلب و روحی زخمی و خسته

اما حالا من برگشته ام

امیدوار به رحمت بی انتهای تو

می خواهم این فاصله ها را پر كنم

پناهم می دهی آیا؟

دستانم را این بار محكم تر به نام تو گره می زنم

و احساس تلخ سقوط در دلم محو می شود

چشمان گریانم را می بندم

و چیزی در دلم جاری می شود

 چیزی شبیه صدای سبز دعا

«اَمَنْ یجیب» دلم در دل كوه، طنین می افكند

و صدای آمین را از تمام ذرات زمین و آسمان می شنوم

انگار تمام ذرات هستی در تكاپو هستند

تا مرا به تو برسانند

و من...

دوباره نام تو را صدا می زنم

دستانم را محكم تر به نام تو گره می زنم

و دستان ناامیدی را می بینم

كه از قلبم فرو می افتد

حالا چقدر با نام تو فاصله دارم

تو بگو...

ای خدای مهربان من!


c7i4ya20v35nd7bofwl.jpg

نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1392ساعت 23:54 توسط سمانه جونی  | |

این روزها 

       از کنار من که میگذری  

                               احتیاط کن...!

                                           هزاران کارگر در من

                                                              مشغول کارند

روحیه ام

                                     در دست تعویض است...

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391ساعت 1:0 توسط سمانه جونی  | |

گاهی ، وقت خداحافظی از کسی خواسته یا ناخواسته میگیم : « مواظب خودت باش ! »


مواظب خودت باش یعنی فکرم پیش توئه !


مواظب خودت باش یعنی برام مُهمی !


مواظب خودت باش یعنی نگرانتم !


مواظب خودت باش یعنی به خدا می سپارمت !


... 
مواظب خودت باش یعنی... واقعاً مواظب خودت باش....


پس مواظب خودت باش......بابا بفهم یعنی اینکه خیلی 
دوستت دارم 


نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1391ساعت 0:25 توسط سمانه جونی  | |


40.مَن أَحَبَّكَ نَهاكَ و مَن أَبغَضَكَ أَغراكَ


كسی كه تو را دوست دارد، از تو انتقاد می كند و كسی كه با تو دشمنی دارد، از تو تعریف و تمجید می كند

بحار الانوار، ج 78، ص 128



دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی……..

صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی…….

شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین…..

…….. ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو میدانی

میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم……..

……..چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته میرانی

تپش های دل خسته چه بی تاب و هراسانند…..

……..به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی 

دلم دریای خون است و پر از امواج بی ساحل…..

……..درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی

هماره قلب بیمارم به یاد تو شود روشن……

…....چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی





چشمامو وقتی تو بهشون نگاه میکنی دوست دارم...

 

 اسممو وقتی دوست دارم که تو صداش میکنی...

 

قلبمو وقتی دوست دارم که تو دوستش داشته باشی...

 

 زندگیم رو وقتی دوست دارم که تو توش هستی...









امروز هم با بی تو بودن گذشت...!!


   خوش به حال یادم که


همیشه با توست...






تو صمیمی تر از آنی که دلم می پنداشت 


دل تو با همه آینه ها نسبت داشت


تو همان ساده دل سبز نجیبی که خدا


در میان دل پاکت صدف آیینه کاشت...







همیشه آنکه سراغی از تو نمیگیرد... دلتنگ دیدنت است                                 

و 

                         از شکاف چشمانش به نبودنت خیره میشود ...


                                                      همیشه آنکه تو او را نمیبینی ،نامهربان نیست...!!!


و


به کلبه ی قلبمـــــــ دعوتت میکنم


تا ببینی


اجاق سرد دلم با چیزی جز یـــادتـــــ نمیسوزد ...




(بی تو باران بوی تشنگی میدهد)

نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1391ساعت 0:25 توسط سمانه جونی  | |

سلام مهربان.

زمانی که این خط را می خوانی، من راهی سرزمینی دور هستم.

هم راه کوچ ساده پرستوهای خویش. راهی سرزمینی از جنس بهار. راهی مرگ آرام یک خواب.

زمانی که این پاره را می خوانی، من در دور دست ها قدم زنان می روم. به سوی شوق آرام دریا. به سوی مطلق ساکت کنج خویش.

ساده بگویم. راهی سفری از خویشم.

آنجا را نمی دانم، اما ... دلتنگی اینجا غوغا کرده است.

فصل ساده بی بهانه ام، سکوتی سرد را نشانه رفته است.

حال که می خوانی این رقعه را، من آن دریاچه نورانی میان بیشه سبز رویایم را جستجو می کنم.

آنجا را نمی دانم، اما ... اینجا زمین هم بغض کرده است.

هوای این حوالی کمی سرد است. مانند شب های تاریکه سینه ام.

آب اینجا مزه اشک میدهد. فکر می کنم کسی در سر چشمه زلالش، گریه کرده است.

اینجا حسی مبهم فراگیر شده است. حس گنگ فراموش شدن.

آنجا را نمی دانم، اما ... اینجا رسم بر دعای شبانه است.

گاهی سکوت را هق هق مرغ سعادتم می شکند، و گاهی همای چشمانم، همچون جغد پیری خیزش شوق را خیره می شود.

برگ ریزان صنوبر است.

باری، دیریست که با ریشه های خاک خو گرفته ام. راه را گم کرده ام. میان این مردم بی عاطفه، سر در گریبان راه می روم و از دروازه های شهر راه را می جویم.

گاه گاهی به خیالم لب رودخانه شیرین جاری میان بیشه ام، می نشینم و به ماهی ها آب می دهم. و گاهی دست نوازش به لاله های رسته از خاک میکشم تا از یاد انگشتانم نرود که نوازش اینگونه بود.

گاهی سر بر شانه پرچین باغ خزانی ام میگذارم تا یاد کنم از شانه هایی که بی پروا لالایی عشق به گوشم می خواندن.

گاهی خسته می شوم از جستجو، اما یاد باران که می افتم، دوباره جوانه می زنم و جان می گیرم.

نامه را کوتاه می کنم.

راه زیادی است که رفته و منتظر نشسته ام. دور است از این قبیله که با من همسفر شوند.

هنوز جای آبله های راه بر کف پایم سوزناک است.

ساده تر بگویم... احساس می کنم گسسته ام.

دمی می آید و باز دمی که آه می شود.

دستی که بالا می رود و صورتی که با دست سرخ می شود.

خسته نیستم اما، کمی راه رفتن برایم سخت شده است. شانه هایم سنگین است، احساس می کنم که با پاهایم سر جنگ دارند.

دیشب شنیدم که قطره های اشک، میانشان حرف از سیلاب بود. اما نگران نباش. گلویم بغض فرو می خورد و مردانه پشت شانه های مردانه ام ایستاده است.

تمام این حرف ها را که به گوشه ای بگذارم، حال من خوب است و هنوز جان رهایم نمی کند.

نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1391ساعت 23:16 توسط حمیدرضا| |



اه ....لعنت به من.........کاش تو هم مثل من دلت تنگ بود............





نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1391ساعت 0:12 توسط سمانه جونی  | |





دیشب یهو دلم کودتا کرد...

تو رو می خواست...
سرم رو کردم زیر بالشت...
آروم به دلم گفتم...
هیـــــــــــــــــــــس........
دوره دموکراسیه...
می زنم  لهت می کنم...
دلم بغض کرد و رفت سر جاش نشست ...
ولی باهام قهر کرده
...!


      بعضی حرف ها را نباید زد
 
      بعضی حرف ها را نباید خورد
 

       بیچاره دل چه می کشد میان این زد و خورد !
 





خــــــــدایا ! ! !


یا خیــلی برگردون عقبــــ یا بــزن بره جــلو!


اینــجای فیلم زندگیم خیــــــلی خش داره




به حرفهایی که میخواهی بزنی دقت کن ؛

شاید همین حرفها ، دلی را ناخواسته برنجانند...

و

نسبت به حرفهایی که میشنوی بی دقت باش ، شاید از دهانی شنیده باشی

که قبل از حرف زدن به آن فکر نکرده ...




نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1391ساعت 0:8 توسط سمانه جونی  | |

لبــــخـند کـه مــی زنـــی ..
یـــوسفـی مـی شـــــوم ..
کـه بـی هیــــچ بـَــرادری ..
در چـــــال ِ گــــونـــه ات ،
گــُـــــــــــم می شـــوم !
.


بــخــــــنـد !
میــــخــواهــــم ،
تــــجــدیـــد ِ حــــیــات کــــنـم …!
.



یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند!
.




بودنت را دوست دارم
وقتی پنجه در کمرم حلقه مے کنی
و به آغوشت سفت مرا مے فشارے
و وادارم مے کنے
که به هیچ کس فکر نکنم
جـــــــز تــــــو … !

دوست دارم حمیدم....


نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1391ساعت 0:22 توسط سمانه جونی  | |

قشنگ ترین حس زمانیه که یه اتفاق خوب برات می افته!!!

و مطمئنی که اون اتفاق خوب یه پاداش از طرف خدا برای تو بوده ...



آتشی نمی سوزاند "ابراهیم" را

و دریایی غرق نمی کند "موسی" را

کودکی، مادرش او را به دستهای موجهای "نیل" میسپارد

تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونش

دیگری را برادرانش به چاه می اندازند؛ سر از خانه ی عزیز مصر در می آورد

مکر زلیخا زندانیش می کند؛ اما عاقبت بر تخت ملک مینشیند

از این "قصص" قـرآنـی هنوز هم نیاموختیم؟!!!

که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند و خدا نخواهد؛

نمـــــی تـــواننــــــد....

او کـه یگانه تکیه گاهِ منـو تـوستـــ!

پــــــــــــــس...!

به "تدبیرش" اعتماد کنیم...

به "حکمتش" دل بسپاریم...

به او "توکل" کنیم...

و به سمتِ او "قدمی برداریم"...

تا ده قدمـ آمدن او را به سوی خـود بـه تمـاشـا بنشینیم




نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1391ساعت 21:54 توسط سمانه جونی  | |

.::♪ღ بهت میاد بارونو گل ماهو غزل صدات کنم  ღ♪::.


.::♪ღ خورشید دنیام بشیو صبح تا غروب نگات کنم ღ♪::

..::♪ღ بهت میاد که چشمتو ستاره ی شبام کنم ღ♪::.


.::♪ღ لبخندای شیرینتو شادیه لحظه هام کنم ღ♪::.


.::♪ღ تو بهترین عشقو به قلبم دادی ღ♪::.


.::♪ღ بهترین اتفاقی که افتادی ღ♪::.


.::♪ღ تو بهترینی واسه من همیشه ღ♪::.


.::♪ღ راه دلم ازت جدا نمیشه ღ♪::.


.::♪ღ من واسه دوست داشتن تو مجنونو جا گذاشتم ღ♪::.


.::♪ღ فرهادو رد کردم ღ♪::.


.::♪ღ دلمو تمومه داشتمو دادم به مهربونیات ღ♪::.


.::♪ღ به حس رویایی تو ღ♪::.


.::♪ღ محاله رویا برسه به گرد زیبایی تو ღ♪::.


.::♪ღ تو بهترین عشقو به قلبم دادی ღ♪::.


.::♪ღ بهترن اتفاقی که افتادی ღ♪::.


.::♪ღ تو بهترینی واسه من همیشهღ♪::.


.::♪ღ راه دلم ازت جدا نمیشه ღ♪::.



نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391ساعت 0:40 توسط سمانه جونی  | |

مهم نیست ولنتاین یا سپندار مذگان هر دوبهانه اند برای اینکه به تو بگویم
. . . .
بی بهانه دوستت دارم



تورا هرلحظه به خاطر مى آورم بى هیچ بهانه! شاید عشق این باشد .

حمیدرضا................دوستت داااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارم....


نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391ساعت 19:55 توسط سمانه جونی  | |

لحظه هایی هست که دلم واقعاً برایت تنگ می شود.

من اسم این لحظه ها را “همیشه” گذاشته ام!



http://sheklak-khanoomi.blogfa.com

باران کـه میبـارد……

دلـم بـرایت تنـگ تـر می شـود…

 راه می افـتم …

بـدون  چـتـر …

من بـغض می کنـم …

آسمـان گـریـه ...


 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com


در خاطره ای که ” تویـــی ” دیگران فراموشند ، 
بگذار در گوشت بگویم 
” میـــخواهــمــــــــت ” … 
این خلاصه ی ، 
تمام حرفای عاشقــــانه دنـــیاست …!!!



ziba


زن نیستم اگر زنانه پای عشقم نایستم!

من از قبیله ی زلیخا آمده ام...

آنقدر عشقت را جار می زنم تا خدا برایم کف بزند!

فرقی نمیکند فرشته باشی یا آدم...

یوسف باشی یا سلیمان!

قالیچه دل من بدون اسم رمز (نام تو) پرواز نمیکند

زنانه پای این عشق می ایستم...

مردانه دوستم داشته باش...

من هیچ وقت

هیچ چیزی را

در دنیا

با طنین نفس های

"شب بخیر فدات شم"

گفتن تو

عوض

نمی کنم..!

 

×خیلی دوستت دارم نفسم×


نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391ساعت 0:2 توسط سمانه جونی  | |

 


 عشقمی ...


نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1391ساعت 20:35 توسط سمانه جونی  | |

دوست دارم

دوست دارم

دوست دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم


نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391ساعت 16:1 توسط سمانه جونی  | |


مثل همیشه های گرم... یک سلام و یک ادب

مثل فصل خسته دلم، مثل تمام بهار های نشکفته سینه ام... سلام و یک ادب

مثل ملودی آرام و جاری زیر نبض لحظه ها... بازم سلام و یک ادب

مثل نوارش سبز یک شاخه بید، مثل ترانه ای که مونده روی دل عاشق سیب، مثل مَثل شیرین بوی عطر سیب... بازم سلام و یک ادب

مثل آرامش کودکی تو گهواره خواب، مثل نفس گرم یک مادر روی گونه های خواب. مثل صحبت گرم شب و شاخه شب بو توی خواب مثل خوابی که داره میگذره از روی تموم باغای سبز رازقی... بازم سلام و یک ادب

مثل شب، مثل یه بغض تو گلو، مثل گیر افتادن یک ماهی تو تنگ و سبو، مثل دیواری که داری میریزه روی پنجره، مثل دلهایی که داره پر میشه از یک خاطره

مثل من مثل یک تک درخت پیر... مثل تو مثل یک پیچک که داره جون میده به درخت پیر.

آره دارم از خود خودت میگم. دارم سلام میدم به اونکه سبز و آبیه. به اونکه مثل گلهای قالیه.

دارم از عطر تموم لحظه های با تو بودنم حرف میزنم. دارم از عشق میون دستای بی منتت حرف میزنم

آره دارم از تو و من حرف میزنم. من و تو که با همه خیلی فرق داریم.

من و دستای قشنگت باهم خیلی خاطره داریم.

دارم از دیشب و هر شبی میگم. که داره دوریتو سختتر میکنه.

دارم از دیوونه ای برات میگم، که داره شعر هاشو از بر می کنه

دارم از بهونه ای میگم که داغه و آتیشه. دارم از سینه یک مرغ توی قفس میگم.

دارم از خودم میگم، دارم از فصل خزونیه نگات حرف میزنم.

اره دارم میگم و اشک میریزم، دارم از بارون چشمای خیس برات میگم.

دارم از درد توی دل یک عاشق برای تو حرف میزنم.

دارم از شربت تلخ روزگار برای هرچی خستگیست حرف میزنم.

دارم از درد بیدرمون نگاه سرد و یک حس غریب و غربتش حرف میزنم.

دارم از خیال سرخ کوچه ها میگم که شب، واسه مخمل نگاه تو و من چادر حسرت میدوزن.

دارم از حرف نگفته توی سینه ها میگم. دارم از بغض ترک خورده آینه ها میگم.

دارم از چینیه نازک تنهایی سهراب واسه تو حرف میزنم. دارم از پشت پرچین های سبز باغ فروغ برات شعر میگم

دارم از همهمه سرد سکوت باغچه ها دل میکنم. دارم از دست گلهای رازقی خسته میشم. دارم از گریه پشت تموم دیوارا حرف میزنم.

شاید از صحبت من خسته بشی، اما نه، دارم از فصل زمستون واسه تو حرف میزنم.

میدونم یک روز بهار، پشت در خونه ما هم میشینه. میدونم مهتاب شب ها یک روزم تو ایوون خونه ما سر میزنه.

میدونم اگر کمی صبر بکنیم، بوته یاس دلم بازم به همچی لبخند میزنه.

همسفر خسته نشو. به خدا این دل دیگه داره جوونه میزنه. داره مثل کفترا پر پر و پر پر میزنه.

داره دلواپسی شو به بغض شب هدیه میده. داره از خاک زمین به آسمون پل میزنه.

کمی صبر کن و ببین که داره توی فصل سرد، بازم از بهار مهربون حرف میزنه.

داره از جوونه های روی شاخه هاش حرف میزنه. داره التماس بارون میکنه اما واست از لب خشک درخت حرف میزنه.

داره هر شب تو خونه دست به دعا بالا میبره، شاید از همت بالا به زمین دست بزنه.

باش پیشش دعا کن که همین روزاست دیگه جوونه داره جوونه میزنه.

نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1391ساعت 0:17 توسط حمیدرضا| |

ای مترسک !

اینقدر دستهایت را باز نکن

کسی تو را در آغوش نمیگیرد

ایستادگی همیشه

تنهایی می آورد!!!

برای بعضی از درد ها..

نـــه می توان گریــــه کرد ، نــــه مـی توان فریـــــــــاد زد ... !

برای بعضی از درد ها..

فـــــقط می توان نــگاه کرد و بی صدا،

شــکــســــت ...

میگویند غمگین نباش..
تو چه میدانی در دلم چه میگذرد؟!

تو چه میدانی که چگونه شکستم؟!

خسته ام...
چشمهایم از گریه های شبانه بی نور  است!
و کسی نیست به دادم برسد
خدایا بنده ات را نمیخواهی؟؟؟!!!
دلم آغوش تو را میخواهد...

گفته بودی که اغوشت به روی بنده هایت باز است

پس کو؟؟؟!

مگر من بنده ات نیستم؟

مرا به اغوش بگیر...


مرا به آغوش بگیر...


نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1391ساعت 22:9 توسط سمانه جونی  | |


jomlat (12)



jomlat (15)


jomlat (11)




jomlat (5)


jomlat (2)


jomlat (6)



jomlat (9)



نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1391ساعت 21:58 توسط سمانه جونی  | |

چه کسی می گوید جاذبه رو به زمین است؟؟؟

من کسانی را دیدم که فارغ از هر کششی رفته اند تا بالا, تا اوج...


آری جاذبه رو به خداست..


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org..

نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1391ساعت 14:41 توسط سمانه جونی  | |





حضرت مهدی(عج):

همانا از اوضاع شما کاملا آگاهیم و هیچ یک از احوال شما بر ما پوشیده نیست.

بحارالانوارج53ص175

کاش باور کنیم که دوربین خدا و اهل بیت (ع)دائم در حال ضبط اعمال ماست .((کاش باور کنیم))








امام صادق(ع):

دعا کن و نگو که کار از کار گذشته است یک مقام و جایگاهی نزد خداوند است که هیچ کس به آن نمی رسد مگر

با دعا.

پس هنوز هم دیر نشده، آقا جان اللهم الرزقنا شهادت فی سبیلک




سَیئَهٌُ تَسوئُک خَیرٌ عند الله من حَسَنَهٍ

تُعَجبُکَ

زشتی و بدی که تو را ناراحت سازد بهتر از حسنه ایست نزد خدا که تو را مغرور سازد.




این الستقرت بک النوی....

در کنار بستر وحی،کنار تشت پرخون یا که در حجره ای در بسته ای؟

اجرک الله یا صاحب الزمان


نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1391ساعت 15:59 توسط سمانه جونی  | |

امام را که پیدا کرد تمام نوشته هایش اعم از تراوشات فلسفی، داستانهای کوتاه ،شعر و... را درون چند گونی ریخت و آتش زد.((هنر امروز حدیث نفس است وهنرمندان گرفتار خودشان به فرموده حافظ تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز ...

سعی کردم که....خودم را از میان بردارم تا هر چه هست خدا باشد. البته آنچه که انسان می نویسد همیشه تراوشات درونی خود اوست.اما اگر انسان خود را در خدا فانی کند آنگاه این خداست که در آثار ما جلوه گر می شود.....))

از مجموع خاطرات شهید سید مرتضی آوینی



نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1391ساعت 15:49 توسط سمانه جونی  | |

وقتی کسی را دوست دارید,حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود.

وقتی کسی را دوست دارید,در کنار او هستید,احساس امنیت می کنید.

وقتی کسی را دوست دارید,حتی با شنیدن صدایش ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید.

وقتی کسی را دوست دارید,زمانی که در کنارش راه میروید احساس غرور می کنید.

وقتی کسی را دوست دارید, تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است.

وقتی کسی را دوست داریدشادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیاست.

وقتی کسی را دوست دارید,حتی تصور بدون او زیستن ,برایتان دشوار است.

وقتی کسی را دوست دارید,شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید.

وقتی کسی را دوست دارید,حاضرید برای خوشحالی اش دست به هر کاری بزنید.

وقتی کسی را دوست دارید,هر چیزی که متعلق به اوست,دوست دارید.

وقتی کسی را دوست دارید,در مواقعی که به بن بست می رسید با صحبت کردن با او به آرامش می رسید.

وقتی کسی را دوست دارید,برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید.

وقتی کسی را دوست دارید,حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید.

وقتی کسی را دوست دارید,به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید.

وقتی کسی را دوست دارید,حاضرید به هر جایی برویدفقط او در کنارتان باشد,ناخودآگاه برایش احترام خاصی قائل هستید.

وقتی کسی را دوست دارید,تحمل سختی ها برایتان آسانو دلخوشی ها ی زندگیتان فراوان می شوند.

وقتی کسی را دوست دارید,او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود .

وقتی کسی را دوست دارید,باموفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی میکنید.

وقتی کسی را دوست دارید,آرزوهایتان آرزوهای اوست.

وقتی کسی را دوست دارید,در دل زمستان,هم احساس بهاری بودن دارید.


دوست دارم حمیدرضا




نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1391ساعت 23:43 توسط سمانه جونی  | |


ماه صفر
اين ماه، معروف به شومي و بدشگوني است

. از پيامبر اكرم (ص) درباره ماه صفر، چنين نقل شده است:
هر كس خبر تمام شدن اين ماه را به من دهد، بشارت بهشت را به او مي‏دهم.

در برخی از روایات اسلامی آمده است که مسلمانان از انجام کارهای مهم در ماه صفر، پرهیز و برای دفع آفات و بلایای این ماه بسیار صدقه دهند.

لذا در اين ماه، به دادن صدقه اهتمام بيشتري شود و براي ايمني از بلاها، دعاي زير هر روز ده مرتبه خوانده شود:
در ضمن در اين ماه ، به صدقه دادن سفارش بيشتري شده است .. 
براي سلامتي خودتون و بچه هاتون و... در"ماه صفر" اين دعا رو بخونيد: 
اگر كسى خواهد محفوظ بماند از بلاهاى نازله در اين ماه، در هر روز اين دعا را ده مرتبه بخواند: 

به معنی این دعا هم توجه کنید خواهید فهمید ... 

اي سخت نيرو، و اي سختگير! اي عزيز، اي عزيز، اي عزيز! خوارند از بزرگي‏ات همه خلقت. پس كفايت كن از من شرّ خلق خودت را، اي احسان بخش! اي نيكوكار! اي نعمت بخش! اي عطا دِه! اي كه معبودي جز تو نيست! منزّهي تو! به راستي من از ظالمانم. اجابت كرديم برايش و نجاتش داديم از غمّ و همچنين نجات دهيم مؤمنان را، و رحمت كند خدا بر محمّد و آل پاك و پاكيزه‏اش! 


و اما این دعای ارزشمند ... 
« يا شَديدَ القُوي و يا شَديد المِحال، يا عزيزُ، يا عزيزُ، يا عزيزُ، ذَلَّت بعَظِمَتِكَ جَميعُ خَلقِك فَاكفِني شَرَّ خَلقِك، يا مُحسِنُ يا مُجمِل يا مُنعِمُ يا مُفضِل يا لاإلهَ إلّا أنتَ، سُبحانَكَ إنّي كُنتُ مِنَ الظّالِمينَ فَاستَجَبنا لَه ُو نَجَّيناهُ مِنَ الغّمِّ وَ كَذلِكَ نُنجِي المُؤمِنينَ وَ صَلَّي اللهُ عَلي مُحمدٍ وَ آلِهِ الطَّيبينَ الطّاهرين. 

التماس دعا

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1391ساعت 12:48 توسط سمانه جونی  | |

Design By : Night Melody